زندگی و آثار


پس از اتمام دانشگاه به دلیل افکار رادیکال، مارکس که مایل به تدریس در دانشگاه بود، این اجازه را نیافت. برخی از مارکس شناسان محرومیت او از استادی دانشگاه را یکی از عوامل رویکرد انقلابی و رادیکال او می‌‌دانند. به عقیده آنان اگر مارکس به استادی دانشگاه که از هرباره لایق آن بود، پذیرفته می‌شد، به احتمال قوی پا به عرصه مبارزات اجتماعی و سیاسی رادیکال نمی‌گذاشت و سر از تبعید و زندگی سیاسی فعال و حرفه‌ای در نمی‌آورد و احتمالا به نظریه پردازی اکتفا می‌کرد. اما واقعیت این است که هدف و روح زندگی او بهرحال سمت و سوی دیگری داشت. مارکس از همان دوران باور داشت که «وظیفه ما نه تفسیر جهان بلکه تغییر آن است». همین باور عمیق بود که مارکس جوان را به روزنامه نگاری کشاند و براستی که اندیشه «تغییر جهان» مرکزی ترین عنصر تفکر، زندگی و روش کار او بود. مارکس در ۲۴ سالگی از برلین به کلن آمد و سردبیری «نشریه راین» را به عهده گرفت و بلافاصله مقالات آتشینی درباره آزادی مطبوعات و جدایی سیاست از الهیات ونیز چند مقاله تند ضد سلطنتی در آن نوشت. اما این روزنامه پس از چندی توقیف شد. مارکس در سال ۱۸۴۳ با نامزدش که از یک خانواده اشرافی بود ازدواج کرد. زندگی مشترک مارکس با همسر وفادارش جنی فن وستفالن[1] تا پایان عمر علیرغم فقر شدید و دربدریهای همیشگی و سرانجام مهاجرت بدون بازگشت، ادامه یافت. مارکس در همان سال به اجبار از کلن به پاریس مهاجرت کرد و به مدت چهار تا پنج سال در پاریس و بروکسل زندگی کرد. اقامت در پاریس او را با محافل سوسیالیستی و کارگری فرانسه آشنا ساخت. در پاریس مارکس با محافل انقلابی مهاجران آلمانی نیز همکاری می‌کرد. در همان ماههای اول اقامت در پاریس، مارکس نوشتارهای نظری منظم خود را آغاز کرد. نخستین اثر مارکس در فرانسه «در آمدی به نقد فلسفه حق هگل» نام دارد.

مارکس هنگامی در پاریس اقامت داشت که بر اثر رونق اقتصادی و روند صنعتی شدن فرانسه، بطور دائم بر تعداد کارگران در این کشور افزوده می‌شد و تبلیغ اندیشه‌های سوسیالیستی پیروان سن سمیون و فوریه و لوئی بلانکی گسترش زیادی می‌یافت. یکسال پس از اقامت در پاریس به نگارش یادداشتهایی پرداخت که به «دستنوشته‌های اقتصادی و فلسفی» و یا «دستنوشته‌های پاریس» معروف است که نخستین بار در سال ۱۹۳۲ در مسکو انتشار یافت. در این یادداشتها مفهومی انسان گرایانه از کمونیسم پیش کشیده شده است و بطور کلی نشان از تاثیر فویر باخ بر افکار مارکس دارد. نتیجه گیری دستنوشته‌های پاریس این است که برای رهایی انسان از بهره کشی و از خود بیگانگی باید «تولید تعاونی» صورت گیرد. در این کتاب اثری از مبارزه طبقاتی و انقلاب پرولتری نیست و اندیشه اصلی مارکس انسانگرایی است. در همان پاریس بود که در پاییز سال ۱۸۴۴ با فریدریش انگلس که دو سال از او جوانتر بود، آشنا شد که این دوستی و رفاقت تا مرگ مارکس تداوم یافت.

انگلس در همان شهر زادگاه مارکس متولد شده بود و همچون مارکس در جوانی در تماس با «هگلیان جوان» قرار گرفته بود. اما او بجای فلسفه و سیاست از ۲۰ سالگی به کسب و کار روی آورده بود و در یک کارخانه پارچه بافی در منچستر انگستان بعنوان کارمند شروع به کار کرده بود. این همان کارخانه‌ای بود که پدرش از سهامداران آن بود و چند سال بعد خود انگلس نیز یکی از سهامداران آن شد. بنابراین انگلس برخلاف مارکس، از وضعیت مالی بسیار خوبی برخوردار بود. آشنایی عمیق انگلس با نظام سرمایه داری و وضعیت طبقه کارگر که در کتاب او بنام «وضعیت طبقه کارگر انگستان» (۱۸۴۵) به خوبی مشاهده می‌شود، در واقع محصول مشاهدات تجربی شخصی او می‌باشد. این کتاب سند بسیار معتبری در باره زندگی کارگران انگستان در دوران ویکتوریاست که تاثیر عمیقی بر مارکس نهاد. همین کتاب بود که چشمان مارکس را به اهمیت پژوهش‌های اقتصاد سیاسی گشود. انگلس تقریبا در سراسر عمر نه فقط از نظر فکری بلکه از نظر انسانی و مالی نیز یار و غمخوار مارکس بود. همراهی مارکس و انگلس در کار سیاسی و اجتماعی و نیز در مواضع مشترک آنها در مباحث درونی سوسیال دمکراسی و پشتیبانی آنها از یکدیگر و تاثیر معنوی بزرگی که بر یکدیگر داشتند بدین معنی نیست که آنها از هر نظر اتفاق نظر داشتند. انگلس پیش زمینه مطالعاتی مارکس را نداشت و تمایلی در تقلیل برخی از تاویل‌های طبیعی و علمی به حد قوانین مکانیکی داشت. شایان ذکر است که نوشته‌های مشترک مارکس و انگلس تنها بخش کوچکی از مجموعه آثار مارکس را تشکیل می‌دهند. مارکس و انگلس تنها سه کتاب مشترک نوشته اند که عبارتند از: «خانواده مقدس»، «ایدئولوژی آلمانی» و سرانجام «مانیفست حزب کمونیست» که این آخری البته مهمترین متن تاریخ ادبیات سوسیالیستی به حساب می‌آید. بنابراین مارکس و انگلس با وجود همراهی‌ها و اشتراکات بسیار، هریک شخصیت فردی و نیز شخصیت فکری مستقل خود را داشته اند.

«خانواده مقدس» نخستین ثمره همکاری مشترک مارکس و انگلس است که در سال ۱۸۴۴ در پاریس انجام گرفت. این کتاب نقدی علیه هگلی‌های جوان است. مارکس و انگلس می‌نویسند: « تاریخ یک شخصیت جداگانه نیست که انسان را به مثابه ابزاری برای مقاصد خود بکاربرد. تاریخ چیزی نیست جز فعالیت انسان که در پی مقاصد خود می‌کوشد.» این درک از تاریخ مخالف آن جبرگرایی تاریخی (دترمینیسم) است که سالها بعد بر اثر اقتصادگرایی افراطی گریبان اندیشه مارکس را گرفت.

مارکس در سال ۱۸۴۵ به دلیل فعالیتهای سیاسی و فشار دولت آلمان به دولت فرانسه که مارکس را بعنوان «انقلابی خطرناک» معرفی کرده بود، از فرانسه اخراج شد و به بروکسل مهاجرت کرد. سه سال در آنجا اقامت داشت. در دوران اقامت در بروکسل «تزهایی در باره فویر باخ» را نوشت و در همین کتاب است که حکم معروف خود را پیش کشید که: « فلاسفه تا کنون به انحا مختلف جهان را تعبیر کردند، ولی اکنون مسئله تغییر آن است.»

مارکس و انگلس به سال ۱۸۴۷ به عضویت سازمان «جامعه کمونیستها» در آمدند. دفتر مرکزی این سازمان در لندن بود. دومین کنگره این اتحادیه به مارکس و انگلس ماموریت داد که اصول برنامه آنرا تدوین کنند. «مانیفست حزب کمونیست» که در پایان سال ۱۸۴۷ و اوایل سال ۱۸۴۸ تحریر شد، نتیجه این تلاش بود. این رساله در آستانه انقلاب سال ۱۸۴۸ منتشر شد. نویسنده اصلی «مانیفست حزب کمونیست» مارکس ۲۹ ساله بود. این سند بدون تردید مشهور ترین اثر مارکسیستی و ادبیات سوسیالیستی جهان است. در باره آن کمی بعدتر سخن خواهیم گفت.

در سالهای ۱۸۴۶–۱۸۴۵ در دوران توقف در بروکسل، مارکس و انگلس دومین اثر مشترک خود «ایدئولوژی آلمانی» را نوشتند. این کتاب نیز پس از مرگ نویسندگان آن انتشار یافت. مهمترین دورنمایه این کتاب رویکردی ماتریالیستی به تاریخ است که اهمیتی پایه‌ای در مارکسیسم دارد. همچنین در آن انتقاداتی از هگلی‌های جوان شده و همچون دیگر آثار مارکس سبکی جدل آمیز و تند دارد. نویسندگان تاکید می‌کنند که: «طبیعت انسانها به «شرایط مادی» وابسته است و این شرایط است که شیوه تولیدشان را تعیین می‌کند.» نویسندگان پس از بر شمردن شیوه‌های تولید مختلف به شیوه تولید سرمایه داری می‌رسند و سپس نوید براندازی این شیوه بوسیله شیوه تولید کمونیستی را می‌دهند.

مارکس در سال ۱۸۴۷ کتاب «فقر فلسفه» را نوشت که سرشار از جدل با پرودن فیلسوف فرانسوی است. در این کتاب می‌نویسد: « در هر دروه ی تاریخی، مالکیت به گونه‌ای متفاوت و در مجموعه‌ای از مناسبات اجتماعی یکسر متفاوتی تکامل می‌یابد. بدینسان تعریف مالکیت بورژوایی چیزی جز ارائه بیانی از تمامی مناسبات اجتماعی تولید بورژوایی نیست.» در همین اثر می‌نویسد: «وظیفه اصلی نظریه پردازان پرولتاریا این است که به پیکار پرولتاریا که در پیش چشمان شان جریان دارد، دقت کنند و بکوشند تا تبدیل به سخنگویان آن شوند.»

با فرارسیدن سال پر جنب و جوش ۱۸۴۸ که سال انقلاب در کشورهای فرانسه، آلمان، اتریش ، مجارستان و ایتالیا بود، مارکس از بروکسل به فرانسه بازگشت. انقلاب تصمیات دولت سابق فرانسه را دائر بر تبعید او بلااثر گذاشت. اما مارکس پس از چند ماهی اقامت در پاریس که صرف کوشش در راه برانگیختن امواج انقلابی در آلمان شد، به کشور خود بازگشت. او به شهر کلن آمد، زیرا دولت آلمان از بیم انقلاب امکان جلوگیری از ورود مارکس را نداشت. مارکس که در این هنگام ۳۰ سال داشت، جوانی پرشور و نسبتا سرشناس و مولف چند کتاب بود و از جهت فکری نیز درباره مسایل اقتصادی، تاریخ و سرمایه داری و کمونیسم اندیشیده بود. در کلن دور دوم روزنامه توقیف شده «روزنامه جدید راین» را این بار با همراهی انگلس راه اندازی کرد. در این دوران تحلیل مارکس این بود که شرایط برای انقلاب سوسیالیستی هنوز فراهم نیست و لذا مقالاتی درباره دفاع از انقلاب بورژوایی نوشت. اما انقلاب آلمان به شکست انجامید. مارکس بطور غیابی محاکمه و در فوریه سال ۱۸۴۹ ناچار به مهاجرت دوباره به لندن گردید. او بقیه زندگی را تا پایان عمر در انگستان گذراند و تنها چندبار به قصد چند مسافرت کوتاه از لندن خارج شد. خود او این سالهای دربدری را که قریب ۳۴ سال طول کشید، «شب طولانی و تاریک مهاجرت» نامیده است. مارکس بخش عمده این سالهای طاقت فرسا را در فقری سیاه و با دشواریهای کمرشکن اقتصادی گذراند. بیماری، گرسنگی و مرگ دو دختر مارکس و حتی نداشتن لباس مناسب برای بیرون آمدن از خانه، نتوانست اراده نیرومند مارکس در پیگیری کار فکری و پژوهشی را متزلزل کند. مارکس با خانواده خود سالها در یک محله فقیر نشین لندن زندگی کرد و سه فرزند خود را نیز به دلیل شیوع بیماری وبا در این محل از دست داد. علیرغم فشارهای روحی و اقتصادی، مارکس همه اوقات خود را صرف مطالعه و نوشتن کرد. اما هدف نویسندگی او همسو با هدف زندگی و عمل و نظرش در راستای « نه تفسیر که تغییر جهان» و تحقق انقلاب پرولتری بود. در همین سمت برای چند روزنامه مقالات سیاسی تحلیلی می‌نوشت و نیز با جنبش‌های کارگری و سیاسی در بسیاری از کشورهای اروپا در تماس دائم بود. مارکس همواره نظر و عمل را با هم در می‌آمیخت و آثار خود را نیز در پاسخ به تحولات و نیازهای سیاسی و نظری زمان خود می‌نوشت. پس از پایان و فروکش کردن شعله‌های انقلاب فرانسه، دو کتاب درباره تحلیل و جمع بندی تجربه انقلاب فرانسه نوشت. «پیکار طبقاتی در فرانسه از سال ۱۸۴۸ تا ۱۸۵۰» که در سال ۱۸۵۰ منتشر شد و نیز کتاب «هجدهم برومر لویی بناپارت» که به سال ۱۸۵۲ انتشار یافت. در هر دوی این کتابها درس گیریهای مارکس از تجربه انقلاب ۱۸۴۸ در سمت سکتاریسم و تشدید انقلابی گری است، زیرا ایده انقلاب دغدغه ذهنی اصلی اوست. در کتاب «پیکار طبقاتی» مارکس از پرولتاریا می‌خواهد که حساب خود را از «خرده بورژوازی» جدا کند و می‌نویسد: « سوسیالیسم اعلام استمرار انقلاب و دیکتاتوری پرولتاریاست و این شرط گذار بسوی الغا تمایزات طبقاتی بطور کلی و الغا همه مناسبات تولیدی است که بر این تمایز مستقر است.»

در کتاب «هجدهم برومر....» مارکس تئوری دولت خود را بطور منسجم تری تکمیل و ارائه کرد. او نوشت:

«همه اختلافات پیشین ماشین دولت را تکمیل کردند و حال آنکه بایستی آنرا در هم شکست.» این حکم که به سختی مورد پسند شدید لنین قرار گرفت، در واقع توجیه «خشونت قاطع انقلابی» است که اساس سبک و شیوه تفکر لنینی نه تنها برای کسب قدرت بلکه حفظ آن نیز بود. «خشونت انقلابی» قرائت لنین از تفکر انقلابی مارکس بود که طی یک قرن اخیر در بسیاری از کشورها و فرهنگ‌های گوناگون جهان هواداران بسیار یافت و قربانیان بی شماری را به کام خود کشید. نمی‌توان همه فجایع از کاربرد این تئوری را تنها به گردن لنین و یا مارکسیسم روسی انداخت، زیرا در متن آن کاربرد خشونت بطور آشکار و روشنی نه تنها مشروعیت یافته بلکه یک نیاز نیز تلقی شده است.

بهر رو همان سال «جامعه کمونیست‌ها» منحل شد و مارکس به مدت ۱۲ سال از صف اول مبارزه سیاسی جدا شد. بدین ترتیب مارکس بخش اصلی اوقات و انرژی خود را در راه مطالعات اقتصادی و تاریخی در کتابخانه عمومی لندن صرف می‌کرد. مجموعه یادداشتهای او در کتابی به نام «گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی» گرد آمده است. گروندریسه که به معنای «طرح پایه ای» است از مهمترین آثار مارکس و نشان دهنده شیوه تفکر اوست. این کتاب نیز دهها سال پس از مرگ نویسنده آن در سال ۱۹۴۱ منتشر شد.

بهر رو روحیه و شخصیت مارکس به گونه‌ای بود که هرگز نمی‌توانست از رویدادهای سیاسی و نیز بازیگران سیاسی کناره گیری کند. آشنایی و همکاری او با فردیناند لاسال رهبر جنبش کارگری آلمان، پایه گذاری بین الملل اول و نوشتن اسناد کلیدی آن، پیکار نظری علیه آنارشیست‌ها که باکونین در راس آنها قرار داشت، مشارکت در بحث‌های نظری جنبش سوسیال دمکراسی آلمان ، تماس با رهبران جنبش‌های کارگری در کشورهای دیگر و از جمله روسیه همگی موید روحیه بی قرار و پیکارجوی مارکس است. به عبارت دیگر سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۸۷۰ سرشار از فعالیتهای سازمانگرانه مارکس است. «بین الملل اول» که در اثر تلاشهای شبانه روزی مارکس در سال ۱۸۶۴ پایه گذاری شده بود، در سال ۱۸۷۶ منحل اعلام شد. پس از آن مارکس همه زندگی خود را صرف نویسندگی و کار فکری کرد. بدون تردید «سرمایه» مهمترین اثر مارکس است که تنها پس از مرگ نویسنده در سراسر اروپا مشهور شد. باید توجه کرد هنگامی که مارکس «سرمایه» را می‌نوشت سرمایه داری هنوز در جهان به شیوه تولید مسلط تبدیل نشده بود وتنها در چند کشور غربی رشد یافته بود. اما بسیاری از پیامدمای رشد سرمایه داری در جهان نظیر دشواریهای سودجویی در انباشت سرمایه و بحران افزونه تولید اجتماعی در این کتاب به روشنی مورد تحلیل قرار گرفته است. یکی از ویژگیهای کتاب «سرمایه» که نشانه روحیه و شخصیت همیشگی نویسنده آن است، قرائت انقلابی و دل بستگی عمیق به رسالت «تغییر جهان» و نه تنها «تفسیر جهان» است. این رویه‌ای است که مارکس همه عمر برای آن می‌سوخت و انگیزه و محرک پایدار نوشتار و زندگی او بود. اما باید بیاد داشت که دامنه نفوذ مارکس در ایام زندگی او نه تنها در میان جنبش کارگری بلکه حتی در دنیای روشنفکران نیز چندان وسیع نبود و بسیاری از آثارش حتی معروف ترین آنها یعنی «سرمایه» بطور کامل تا آن زمان نشر نیافته بود. تنها جلد اول سرمایه در سال ۱۸۶۷ تحت نظر نویسنده و به ویراستاری همسر مهربانش انتشار یافت.
بطور کلی نگاه عمومی مارکس به انسان و جامعه کاملا تحت تاثیر اندیشه کلیدی او در باره پیکار طبقاتی است. او اصولا به شاهکارهای ادبی و هنری دورانش اهمیتی نمی‌داد و حتی با آثار نویسندگان بزرگ دوران خود مثل فلوبر، ملویل، ایبسن و ادگار آلن پو آشنایی ژرفی نداشت. مارکس انسان را موجودی طبقاتی و از پوست و گوشت و استخوان می‌داند و با دیگر ابعاد و نیازهای روحی، درونی و فرهنگی او کار زیادی ندارد. نگرش او به جامعه و نهادهای آن مانند دولت، جامعه مدنی، قرارداد اجتماعی و غیره نیز در اساس تحت تاثیر نگرش طبقاتی او قرار دارد. لذا بسیاری از این مفاهیم و مقولات سیاست مدرن و در راس آن اندیشه آزادی و دمکراسی دغدغه ذهنی او نبوده اند. اما پرسش مرکزی مارکس تضادی بود که میان مناسبات تولیدی سرمایه داری از یکسو و رشد نیروهای تولید از سوی دیگر می‌دید. به باور او این تضاد نه تنها محرک تاریخ بلکه منجر به محو کامل جامعه سرمایه داری خواهد شد.

سالهای پایانی زندگی مارکس کم و بیش مانند سابق سخت و اندوهبار گذشت. وضع وخیم مالی، مشکلات خانوادگی، بیماری افسردگی عصبی همسرش، بیماری ریوی مزمن خود او که با دل درد و بواسیر همراه بود، گوشه‌ای از مصیبتهای زندگی شخصی او را نشان می‌دهد. پژوهنده و متفکری که با ایده‌ها و زندگی خود، حتی سالها پس از مرگ جهان را به لرزه انداخت، سرانجام در١٤ مارس ۱۸۸۳ دیگر از خواب آرام بعداز ظهری برنخاست و بی صدا و ساکت به خواب ابدی فرو رفت. مارکس در قبرستان‌هایگیت لندن مدفون شد.
کارل هنریش مارکس دومین پسر از هشت فرزند یک حقوقدان یهودی گرویده به مسیحیت پروتستان بود. مارکس در شهر تریر واقع در پروس غربی در یک خانواده طبقه متوسط چشم به جهان گشود. پدر او فردی روشنفکر و آزادیخواه بود و شهر زادگاه او نیز یکی از مراکز مهم رواج اندیشه‌های دروان روشنگری به شمار می‌رفت. بنابراین فضای فکری و فرهنگی دوران رشد مارکس محیط روشنفکرانه و بازی بود که تحت تاثیر اندیشه‌های متفکرانی نظیر کانت، روسو و نیز نویسندگان دوران رمانتیک مانند گوته قرار داشت. مارکس پس از اتمام دوران دبیرستان از سال ۱۹۳۶ مدتی در رشته حقوق دانشگاه برلین تحصیل کرد، اما سپس تغییر رشته داد و فلسفه را برگزید و پایان نامه تحصیلی خود را درباره بحران اندیشه فلسفی پس از ارسطو و بویژ ماتریالسیم در دوران باستان نوشت. پایان نامه تحصیلی او به خوبی نشان از تاثیر عمیق اندیشه‌های هگل در افکار او دارد. مارکس در پایان نامه تحصیلی اش، ماتریالیسم دوران باستان را به دلیل آنکه از رویه دیالکتیکی هگل در توضیح تغییرات و حرکت عاری بود، مورد انتقاد جدی قرار داده است. مارکس در دوران دانشجویی در تماس با «هگلیان چپ» قرار گرفته بود و از آن پس فلسفه و سیاست به دو روی سکه زندگی او تبدیل شد.

مثلث برمودا


"مثلث برمودا" یا "مثلث شیطان" خیالی منطقه واقع شده در سواحل اقیانوس اطلس جنوب شرقی ایالات متحده امریکا ، که برای بروز ظاهرا غیر قابل توضیح بالایی از ناپدید شدن کشتیها و هواپیماها اشاره شده است. apexes از مثلث عموما اعتقاد بر این باشد برمودا ؛ میامی ، فلوریدا ؛ و سان خوان ، پورتو ریکو. بنگاه آمریکا نشانی از نامهای جغرافیایی مثلث برمودا به عنوان نام رسمی به رسمیت نمی شناسد. نیروی دریایی آمریکا معتقد است مثلث برمودا وجود دارد. گزارش شده است که لوید از لندن ، در بازار پیشرو جهان برای بیمه های تخصصی ، آیا حق بیشتری برای عروق ترانزیت در این منطقه به شدت به اتهام سفر نیست.


معروف ترین تلفات نیروی دریایی ایالات متحده که در منطقه به عنوان محبوب مثلث برمودا رخ داده است شناخته شده هستند تبادل سایکلوپ یدلایمخیرات 1918 مارس هواپیما و پرواز 19 در دسامبر 1945. احتمالا کشتی در طوفان غیر منتظره sank ، و سوخت هواپیما از فرار و سقوط به اقیانوس -- هیچ ردهای جسمی از آنها هرگز پیدا نشده است. یکی دیگر از ناپدید شدن شناخته شده است که نفت کش های غیر نظامی نیروهای اس اس ملکه حمل دریایی گوگرد مذاب به گوگرد فله sank که در فوریه 1963. با وجودی که این خراب دریایی گوگرد ملکه نشده است قرار گرفته است ، اسباب نجات و سایر مصنوعات بازیافت شناور بودند. این ناپدید شدن استفاده شده است به ارائه اعتبار به اعتقاد عامه در رمز و راز و purported کیفیت فوق العاده از "مثلث برمودا".

از آنجا که روز از اوایل تمدن هزاران بسیاری از کشتی ها را غرق و یا ناپدید شده در آبهای سراسر جهان به علت اشتباهات و ناوبری دیگر انسان ، توفان ، دزدی ، آتش سوزی ، و ساختاری / شکست های مکانیکی. هواپیما به مشکلات مشابه هستند ، و بسیاری از آنها را در دریا سقوط کرده در سراسر جهان. اغلب اوقات ، زندگی برابر با شهود نداشت به فرو رفتگی یا تصادف و از این رو دقیق علت از دست دادن و محل کشتی یا هواپیما از دست رفته وجود دارد در دست نیست. تعداد زیادی از قایق ها لذت سفر آبهای میان فلوریدا و باهاماس. در اغلب اوقات ، برنامه تسهیل عبور خیلی کوچک با یک قایق تلاش هستند ، دانش ناکافی از خطرات منطقه ، و عدم مهارت در دریا نوردی خوب است.

برای دیدن چگونگی مشترک از تصادفات در دریا در حال ، شما می توانید برخی از گزارش حادثه اخیر ملی ایمنی حمل و نقل بنگاه کشتی ها و هواپیماها را بررسی نمود. یکی از نگرانی های هواپیما گزارش سانحه در پرواز ditching نارسایی موتور و متعاقب آن از هواپیمای Cessna بزرگ در نزدیکی جزیره آسا در باهاما در یدلایمخیرات 2003 ژوئیه 13. این نوع تصادف است که احتمال دارد که در مثلث برمودا به علل مرموز نسبت داده شده است در صورت عدم بازماندگان و یا شاهدان عینی دیگر تصادف وجود نداشته است می باشد.

عامل مهم با توجه به رگهای گم شده در مثلث برمودا فعلی اقیانوس به نام قوی از جریان خلیج فارس است. این وضعیت که بسیار سریع و آشفته و می تواند به سرعت حذف مدارک و یک فاجعه. آب و هوا نیز نقش دارد. قبل از توسعه تلگراف ، رادیو و رادار ، ملوانان آیا طوفان یا طوفان شدید بدانید نشده بود در این نزدیکی هست تا زمانی که در افق ظاهر شد. برای مثال ، قاره قایق جنگی نیروی دریایی Saratoga خاموش باهاما در چنین طوفان با تمام خدمه اش در یدلایمخیرات 1781 مارس 18 از دست داده بود. بسیاری از دیگر ایالات متحده کشتی های نیروی دریایی را در دریا و در توفان در سراسر جهان از دست داده شده است. ناگهان توفان رعد محلی و spouts آب گاهی اوقات می تواند فاجعه ای برای مارینرز و خدمه هوا هجی. در نهایت ، توپوگرافی کف اقیانوس ها متفاوت بوده و از shoals گسترده در سراسر جزیره به برخی از عمیقترین ترانشه های دریایی در جهان است. با تعامل جریانهای قوی بیش از بسیاری از صخره های دریایی اقیانوس ها نقشه برداری از پایین به حالت شار و توسعه از خطرات جدید ناوبری سریع گاهی اوقات می تواند باشد.

شده است inaccurately ادعا کرده اند که مثلث برمودا یکی از دو محل در روی زمین که در آن نقطه نسبت به قطب نمای مغناطیسی شمال واقعی. به طور معمول قطب نما خواهد شد به سوی شمال مغناطیسی نقطه. اختلاف میان این دو شناخته شده است به عنوان قطب نما تنوع. مقدار تغییرات توسط تنوع به اندازه 60 درجه در نقاط مختلف سراسر جهان است. اگر این قطب نما تنوع یا خطا شده است برای جبران نیست ، navigators می توانند خود را دور پیدا کردن و البته دچار مشکل عمیق. اگر چه در گذشته تنوع این قطب نما بود تحت تأثیر قرار دهد "مثلث برمودا" منطقه ، به دلیل نوسانات میدان مغناطیسی زمین این است ظاهرا نشده است مورد از قرن نوزدهم

اندرز

قبل از اینکه به دیگران نصیحت کنی خود باید اصلاح شوی و قبل از اینکه دیگران را بیدار کنی خودت را بیدار کن. (امام حسین (ع)

نفس

نفس نفس, نفس نفس, نفس کشیده با زمان

نفس نفس, نفس نفس, نفس تنیده تا جهان

چقدر از نفس کشیدنم چقدر خسته می شوم

مگر عجوبه ی نفس مرا سرشته جاویدان؟

بپر نفس ز سینه ام برو که سینه وا شود

بپر - بپر به آسمان, بپر کرانه تا کران

بپر که دل ز بودنت فقط سیاه می شود

نپا که سنگ می زند ترا, فلانه تا فلان

نفس میا در این قفس, تو مرغ خانه نیستی

قفس تپیدن دل است همچو واژه با زبان

نفس نمی نشانمت به روی چشم های خود

بپر که فرش می شوی به پای رمه با شبان

ترا خدا سوار شو! به قلب کوهه بار شو!

شبی کمی خمار شو, سگی نشسته پاسبان

شکسته باد پای تو, همین بود سزای تو

به جای لای لای تو چنین شنیده داستان

نفس دعا نمی کنم, خدا خدا نمی کنم

بلی وفا نمی کنم, که نیست خانه میزبان

چگونه باز بر حریم سینه خواب می روی

تویی کسی که دست بسته, مشت خورده بر دهان

نفس نفس, نفس نفس, نفس بپر نفس برو

وگرنه می گذارمت به چوک جاده با سگان

مریم!

مریم نخواب! پیرهنت دود می شود

یعنی اسیر آتش نمرود می شود

مریم نخواب! بیت مقدس شکست کرد

موج "سکوت", دختر دل را چه مست کرد

مریم سکوت چهره ی "مشروط" دار شد

جنگل تهی ز دانه ی سرخ انار شد

مریم نرو برای خدا! لحظه ی بمان

امشب درون کلبه ی آواره ی بمان

مریم! درون کلبه ی آواره کیست؟ من

عیسای بر صلیب, اجل بسته کیست؟ من

مریم! سکوت واژه ی سبز "قبول" بود

این گفته از گلوی محمد رسول بود

مریم! سکوت واژه ی زرد ذلیل شد

مطرود باب حضرت رب جلیل شد

مریم! سکوت معنی "نارفتن" تو نیست

یا معنیی محبت و دلبستن تو نیست

مریم! سکوت یعنی "غروب" تمام چیز

مریم! سکوت یعنی "جنوب" تمام چیز

بود؟ نبود

صلح, آزادی- دموکراسی مگر بود؟ نبود!

شهر یا خانه و آبادی مگر بود؟ نبود

اشک های من و تو را به هوا در دادند

نم آبی به دل وادی مگر بود؟ نبود

سالها در پی خندیدن خورشید بلند

دم در بودیم و خوشحالی مگر بود؟ نبود

همه در خلوت شب های قدیم هابیل

"کور و کر" بودیم و بینایی مگر بود؟ نبود

باز در کوچه شلوغ است, فضا خاک آلود

به خدا پاکیی تنهایی مگر بود؟ نبود

برف بدبخت, نمای "ملک" آراسته است[3]

موج سه رنگه ی بارانی مگر بود؟ نبود

برق گشتیم و خم هاله ی تخنیک شدیم

وای! این دشمن تاریکی مگر بود؟ نبود

تا "دبستان صفا" جنگل بی پایانی است

جنگل از "چاقوی ما" خالی مگر بود؟ نبود

مرده تنفس کردم...

... و بهار من اینگونه آغاز شد ...

هرچه غم بود در این خانه تنفس کردم

دود را از تن سودابه تنفس کردم

هرچه دل بود در این سینه به آتش دادم

باز در آتش دل، ناله تنفس کردم

چقدر شعله برافروختم از آتش دل

درد این است! که من سایه تنفس کردم

زلف سودابه به دست عرب افسرد و شکست

من بیچاره! فقط شانه تنفس کردم

غزل از خانه برون رفت، خدا یارش باد

سال ها خنده ی مرثیه تنفنس کردم

گفت آنسو تر ِ من دشت زلالی جاریست

دشت را از پس دروازه تنفس کردم

اشک زیباست! ولی حیف که من پی در پی

گریه ی دختر همسایه تنفس کردم

همه شب از ته دل سخت دعایش کردم

باز در بستره ام مرده تنفس کردم!